تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ارتش وحشی

بالا می‌روم...بالاتر...و باز هم بالاتر...حال زمان آن رسیده که با بال‌های قصد پرواز کنم...شیرجه‌ای بی‌باکانه در دل آسمان تاریک شب که به روشنی روز برایم روشن است. پس می‌پرم...بال‌هایم را باز می‌کنم و به سمت بستری که زمین می‌خوانندش شیرجه می‌زنم. دیگر تمام شده است!

 

و این چنین بود که لحظه‌ای از بام بلند زمین بر شهر دست ساز آدمیان نگاه کردیم. باشد که خداوند شاهد و آگاه بود از دل‌های ما، از آن نفرتی که در نگاه بر آن خانه‌های کوچک و متعدد داشتم...مثل نبی که از رسالت خسته شده باشد و بر کوته فکری جامعه خویش نظر کند...

 

سنگ هزاران سال تمدن بر سینه می‌زنند و در روز خنجر بر سینه هم، شعار خدا دوستانه می‌دهند ولی در قرب شیطان سکنا دارند، از آنچه که نیست، هست ساخته‌اند ولی در ناکجا آباد، پس به چی می‌بالند؟ آنچه که اینان در پشت این برج‌های فولادی یا زیر زمین‌های کوچک به خفا دارند؟

 

ای کاش که آن روز زودتر بیاید که

داوود بخواند و بهشت را بارور کند

یوسف را بر دست خوش رویان بهشتی بیاورند

نوح بر جمع زمین خبر طوفان را بدهد

مسیح خفتگان را باز احیا کند

و باز هم محمد در پایان عالم را به نوای خوش خویش رهنما باشد.

 

پایان. اصلا سیاسی نبودا

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  9:51   در تاریخ  یکشنبه بیستم مرداد 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

جستار وابسته