تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ارتش وحشی

یه ساعتی بود روی تختم ولو شده بودم و کتاب منطق الطیر رو روی شکمم گذاشته بودم. با خودم به هفت شهر عشق فکر می‌کردم...

 

 گفت ما را هفت وادی در ره است                   چون گذشتی هفت وادی، درگه است

 هســت وادی طلـــب آغـــــاز کـــار                  وادی عشق است از آن پس، بی کنـار

پــس سیـم وادی است آن معــرفـت               پــــــس چهـارم وادی استغنـــــا صفت

 هســــت پنجـــم وادی توحیــد پــاک               پـــس ششم وادی حیـــــرت صعبنـــاک

 هفتــمین، وادی فقــــر است و فنـــا                بعــــــد از ایـــــــن روی روش نبـــود تو را

 در کشش افتــی، روش گـم گـرددت                گــــــــــر بــــود یک قطـره قلــزم گـرددت

 

زندگی...زندگی...زندگی...واقعا توی این هفت مرحله خلاصه شده....اگر دقت کنیم می‌بینیم که ما این هفت وادی رو هر چند کج و کوله، بی تناسب و صحیح طی کردیم، شاید پشت سر هم نه...ولی به صورت اتفاقی هر کدومش توی زندگیمون رخ داده...و خوب شاید اگر به دنیامون با این دید نگاه کنیم، خیلی چیز‌ها بی‌ارزش بشه، شاید ماهیت چیزهایی که مي‌خواستیم عوض بشه...ماهیت رویاها و نیاز‌هامون...حتی وضعیت علاقه‌امون به هر چیزی که قدرت کامل ( خدا ) مي‌دونیم....

فکر کردن به چیزای بزرگ خیلی وقت‌ها آدم رو به جنون می‌کشه...پست قبلی بی‌ارتباط نبود، خیلی‌ها دوست دارن نفهم زندگی کنن و خیلی‌ها هم از فهمشون فقط در مواقع نیاز استفاده می‌کنند، ولی واقعا فهمیدن انقدر درد آور می‌تونه باشه؟ به قیمت بی‌ارزش شدن جریان زندگی؟

آره واقعا زندگی بی‌ارزشه یا زندگی در کنار آدم‌هایی که نفهم و فهیم‌های نمادی هستن بی‌ارزشه...آدمایی که فقط زندگی می‌کنن نه زندگی...بحث و فلسفی نمی‌کنیم، کلاس فلسفه نیست...در کل که 30 ساله دارن مکتب‌های عرفانی، چه شیعه، چه سنی و چه شرقی رو نابود می‌کنن...کمر به قتل عالم برتر بستن و این تاسف بار ترین نکته در یک کشور باستانی می‌تونه باشه...

تاسف داره که قطب بسطامی امروز تو رختخواب باشه بعد 113 سال سن...تاسف داره که راه سعدی و مولوی و شمس و عطار و میرزا کوچک خان جنگلی رو به سمت بن بست سوق می‌دن...تاسف داره...تاسف داره که شیخ بهایی از عرفان چی یاد می‌کنه و امروز به درویش‌ها می‌گن شیاد‌های پست...تاسف داره...

پس دفعه بعد که یه ژنده پوش دیدید، فکر نکنید که خیلی ساده است اینطوری زندگی کردن...بدونید هنوز قدرت زمزمه عشق  وجود داره ...فکر نکنید یه درویش چرا اینقدر ژولیده و ژنده پوشه...فکر کنید و بفهمید که برای اون دیگه مادیات ارزش ندارن...

همین...

----------------------------------------

پ.ن: نمی‌دونم دقیقا سن پیر بسطامی چقدره...ولی همین حدودهاست و الان هم در خیابون دولت زندگی می‌کنن...

پ.ن: در کل نوشتم که نوشته باشم...چون دیدم خیلی چیزا داره عوض می‌شه و خیلی‌ها بی‌خبرن...مثلا از اینکه درویش بودن جرم به حساب میاد...یا انقدر تو کله مردم می‌کنن که دراویش عوضین و پستن...و خوب اینم جواب مناسبیه که بگم کیا وحشی و پستن...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  15:42   در تاریخ  چهارشنبه بیستم شهریور 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

پسرک منزوی‌تر از همیشه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و به صدای ساعت آونگی گوش می‌داد، ساعت می‌گفت: « تیک تاک، تیک تاک...» پسرک مفهوم این جمله و هزاران جمله ساده دیگر را می‌دانست، آهسته به ساعت گفت: « زمان می‌گذرد، می‌دانم...» و سپس عقربه‌های ساعت بر روی دوازده ثابت ماندند و ناگهان سکوت در صدای بانگ نیمه شب شده است ناپدید شد و باز هم پسرک به ساعت گفت: « وقت خواب است یا خواب؟ » و اینبار ساعت در سکوت بار دیگر جواب داد: « تیک تاک، تیک تاک...» پسرک فهمید که زمانش نرسیده، پس از جایش بلند شد و به سمت حیاط خانه رفت.

صدای اتوموبیل‌ها که هر از گاهی از کوچه یا خیابان‌های نزدیک رد می‌شدند، تنها صدایی بود که سکوت شب را در هم می‌شکست. اینبار پسرک بر لبه پله‌ی مرمری حیاط نشسته بود. طولی نکشید که دو کبوتر در تاریکی شب بال بال زنان بر روی درختی در نزدیکی پسرک نشسته‌اند، یکی از پرندگان ناله‌ای سر داد:« حق حق حق حق...حق حق حق حق...»

پسرک سرش را بالا آورد و گفت: « باز هم از مال یتیم یا فقیر خوردین؟ » و اینبار دو کبوتر با هم شروع کردند:« هو هو هو هو...هو هو هو هو...» و پسرک باز جواب داد:« پس از خدا طلب بخشش می‌کنید؟ » و دو کبوتر را دید که در کنار هم سرشان را پایین انداخته‌اند و سینه‌هایشان را پف داده‌اند، مثل آنکه بر قبله‌ای غریب سجده توبه کرده باشند.

لبخندی زد و به آسمان نگاه کرد، با خودش گفت: « این همه معنی و درک ناتوان ما.» و ستاره‌ها را اینبار دید که در کنار یکدیگر به نوبت چشمک می‌زدند، گویی جواب را مي‌دانستند ولی فعلا قصد گفتن آنرا به پسرک نداشتند، پس پسرک به آن‌ها خندید و به سمت اتاقش بازگشت و زمزمه کرد:

با چشم دو بین مبین تو ما را        آنگاه بجو ز ما خـــــدا را

پ.ن: خوبه که همه آدما بفهمن درک همه چیز و دارن و خودشون رو به نفهمی زدن.

پ.ن: بیت آخر یک بیت از دیوان نور بخش بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  12:44   در تاریخ  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

یادمه وقتی حدودا پنج سالم بود...یعنی جزو اولین خاطرات ثبت شده در ذهنم به حساب میاد...غذا سرخ کردنی داشتیم و دقیقا یادم نیست چی بود، همه مشغول غذا خوردن بودن که من رفتم سراغ ماهی تابه و دستگیرش رو گرفتم و همینطور که می‌خواستم بلند کتم، خیلی دیر فهمیدم توش پر روغن داغ هست و بیش از اندازه برای من سنگین...پس کل روغن داغ رو ریختم روی دسته خودم...و شانس آوردم که روم رو برگردوندم و خلاصه فقط دستم تا آرنج سوخت...چند وقتی بسته بودمش و با پماد و اینا درستش کردم، خدا رو شکر سوختگی زیاد نبود و خیلی زود خوب شد، همینطور دستم هم یک دور پوست انداخت و کلا اثری ازش نیست. ( شاید بگید اینکه خطرناک نبود، ولی باید بگم معجزه بود وگرنه الان منم مثل خیلی از بچه‌های که دچار سوختگی عمیق می‌شن، الان این ظاهر و ترکیب و نداشتم.)

××××

فکر مي‌کنم  پنجم دبستان بودم، بیماری شدیدی گرفتم، صبح که بیدار می‌شدم چشام پر قی و کثیفی بود، دور دهنم یک چیز سفید خشک شده بود و هر روز تبم بالا می‌رفت...یک هفته تقریبا توی خونه برهنه، توی یک اتاق تاریک سر کردم...سر درد و حالت تهوع...خلاصه رفتم بیمارستان نهایتا و یک آزمایش دادم، انتر‌های بیمارستان علی اصغر تشخیص وجود چرک تو خونم رو داده بودن و در هر صورت قرار بود من بمیرم...ولی خوب وقتی پیش پدر دوستم رفتم، گفتش یک ویروسه و باید به شدت مراقب باشم و یک نسخه داد....خلاصه ما نمردیم ولی یک هفته برهنه و در تاریکی بودن با میگرن و حالت تهوع تجربه بدیه که آرزو می‌کنم نصیب کسی نشه و یکجورایی مرگه تو خاموشیه...( گفتنی ندارم!)

××××

نمی‌دونم شما به بختک اعتقاد دارید یا نه، ولی عموما به یک نوع حمله عصبی خفیف مي‌گن بختک...منم دقیقا وقتی سوم راهنمایی بودم دچار یک همچین چیزی شدم. راستش و بخواید ترسناک ترین اتفاق زندگیم رو در اون لحظه تجربه کردم. من عادت دارم رو زمین بخوابم، البته از تخت خواب هم اگر سفت باشه استفاده می‌کنم، ولی چون اون موقع خونه مادر بزرگم بودم، مجبور شدم روی زمین بخوابم. خواب بودم که یکدفعه تمام بدنم منقبض شد، احساس کردم یک دست روی گلوم رو داره فشار می‌ده و یک چیزی تمام وزنش رو روی تنم انداخته...از ترس چشام رو نمی‌تونستم باز کنم و حتی هر چی زور می‌زدم باز نمی‌شدن...شروع کردم گریه کردن با چشمای بسته...هر چی از قرآن حفظ بودم خوندم، ولی فایده نداشت، آخر سر چندتا بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و یکدفعه شل شدم...بعدشم یک جیغ زدم و گریه و داد و بیداد...خلاصه خیلی عجیب بود، نصیب گرگ بیابونم نشه، انقدر می‌ترسید که رو به سکته می‌رید. (  من به این بختک و اینا اعتقاد ندارم ولی کلا این حمله عصبی خیلی خفن بود یا حتی اگرم بختک بود من از همینجا اعلام می‌دارم نوکر جد و آبادشون هستم، فقط دیگه طرف من نیان. )

××××

پ.ن: بچگی هم شوخیه خرکی زیاد کردیم و همینطور از روی بارفیکس یکبار با مخ نفش زمین شدم که چند دقیقه‌ای تعادل اصلا نداشم و همه چیز تاریک بود و غیره...

پ.ن: من به دعوت علیرضا این و نوشتم و از سورنا، سارا، شمیم، سمانه صرفا در جهت توسعه این نوع قالب موضوعی دعوت به نوشتن مي‌کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  1:59   در تاریخ  شنبه دوم شهریور 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

جستار وابسته