تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ارتش وحشی
نگهبان دروازه شهر پرسید: کیستی؟

- یک سرباز

نگهبان صورتش را در هم کشید و گفت: از کدام سپاهی؟

- سپاه حق.

نگهبان نگاهی به ظاهر ژولیده‌ام کرد و اخم‌هایش را در هم کشید: ظاهرت به سربازها نمی‌خورد...یا دزدی یا مفلس!

- این روزها حق گویان هم مفلسن  و هم دزد!

نگهبان آهی کشید و گفت: حداقل بگو از کجا آمده‌ای و به کجا می‌خواهی بروی؟

- از پیش خدا آمده‌ام و پیش خدا خواهم رفت...

نگهبان خندید و گفت: خدا را دیدی سلام ما را هم به او برسان!

خندیدم و رفتم.

 

***

 

همیشه از نوشتن لذت بردم، بخصوص از به اشتراک گذاری نوشته‌هام، اما الان دیگه حس و حال نوشتن رو ندارم و این موقعیت (وبلاگم) را مناسب نوشتن نمی‌دونم. شاید چند وقت دیگه با یه وب سایت برگردم با ایده‌های جدید و شاید هم بر نگردم.


البته من همچنان باقی خواهم ماند و یک قدم از عقایدم عقب نخواهم کشید، ولی کار خودم رو در این بعد زمانی و در این بعد مکانی تموم شده می‌دونم...می‌رم تا یک شروع جدید داشته باشم...می‌رم تا یک نفسی تازه کنم...و بعد با سرعت توی مسیر مورد نظرم بدوم.


مرسی از همه کسانی که وبلاگ من رو می‌خوندند یا به اون سر می‌زدند یا در گفته‌های من حداقل شریک می‌شدند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  18:11   در تاریخ  چهارشنبه هفدهم تیر 1388   توسط  گاتیک مَن 

جستار وابسته