یک شب مثل همیشه، وقت خوابیدن کودک رسیده بود، مادرش کودک را تا تخت همراهی کرد و بعد از مرتب کردن جای خوابش، بوسهای بر پیشانی کودک زد، به محض اینکه مادر میخواست از اتاق بیرون برود، کودک ملتمسانه گفت: مامان، خوابم نمیاد، یک قصه بگو!
مادر صندلی میز تحریر را برداشت و کنار تخت کودک گذاشت، سپس با رویی خندان که در تاریکی هم قابل احساس بود گفت: قصه؟ باشه، برات یک داستان میگم از یکی بود یکی نبود!
کودک که خوشحال شده بود به مادرش خیره شد و بعد مادر به سبک نقل قول داستانهای شبانه شروع کرد :
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود!
در یک جای نچندان دور، سرزمینی بود زیبا که سه فصل رو در خودش در هر فصل تجربه میکرد، باغهای سبز و زیبا تا کویر و دریاها و دریاچههای شورش، همه از عظمت و قدرت خالق حکایت داشتند، خدا این سرزمین و خلق کرده بود تا آدمهاش بهترین مردم زمین باشند، اونا اگر میخواستن حتی میتونستن از هر چیز عجیبی تو دنیا پرده برداری کنن، در اوج نیاز، همه متحد و یکپارچه بودن ...مردم همه در خوشی و خرمی زندگی میکردن و ....
- مامان، اینجا که میگی کجاست؟
- عزیزم بهتره بگی کجا بود، بقیهاش رو گوش بده!
یک روز صبح مردم از خواب بیدار شدن، بوی سر و صدا از سمت دانشگاهها میومد، فرهنگیان هم کم و بیش ساز مخالف میزدن، کم کم مردم به این نتیجه رسیدن حاکم شهرشون زورگو و خائنه، پس تصمیم گرفتن همه رو هوشیار کنند...مردم هم به رسم قدیم، یک دست و متحد بر علیه پادشاه خائن قیام کردن، رهبری آوردن که عکسش و توی ماه میدیدن! خدا اون و فرستاده بود...تا سرزمین اونها رو آزاد کنه (!)
- مامان، این آقاهه کی بود؟ از تو ماه اومده بود؟
- نه عزیزم، میگفتن میشه تو ماه ببینیش! بقیهاش رو گوش کن!
چند سال گذشت، همه چیز عوض شد، شعار استقلال و آزادی تبدیل به آزادی در سطلهای سوسک و استقلال در پشت دیوارههای خونه شد و مردم به نظر راضی میرسیدند، ولی معلوم نشد هیچ وقت اون آدم بده قصه ما کجا بود، کم کم باغها به کویر و کویرها به کشتارگاه تبدیل شدن...حتی خدای مهربون هم روش و از مردم اون شهر برگردوند!
مردم حتی دیگه به خودشون هم اعتماد نداشتن، دائما برای هم چاه میکندن تا خودشون رو بالا بکشن، هر کسی به فکر خودش بود، کمیته و سازمانها هم دیگه به فکر پیرمرد گشنه، مادر فقیر، حتی دختر گل فروش پشت چهارراه نبودن، همه چیز عوض شده بود، همه دنبال پر کردن جیب و شیکم خودشون بودن!
مردم شهر دیگه انقدر غرق شده بودن که خفه شدن رو به شنا کردن ترجیح میدادن، صدای فریاد زیر آب واقعا بلند بود، ولی فقط حباب درست میکرد...یادش بخیر پسرم، عجب روزایی بود!
مادر به فرزندش نگاه کرد، او هم از تکرار مکررات خسته بود، کودک در خواب عمیقی رفته بود، مثل مردم اون سرزمین، سنگین و سنگین و سنگین!
پایان...
پ.ن: این مطلب هیچ گونه اشاره یا نقل قول از دولت، کشور یا نظام خاصی نبوده و صرفا خیالات شخصی و افکار پاره من است!