تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ارتش وحشی
نگهبان دروازه شهر پرسید: کیستی؟

- یک سرباز

نگهبان صورتش را در هم کشید و گفت: از کدام سپاهی؟

- سپاه حق.

نگهبان نگاهی به ظاهر ژولیده‌ام کرد و اخم‌هایش را در هم کشید: ظاهرت به سربازها نمی‌خورد...یا دزدی یا مفلس!

- این روزها حق گویان هم مفلسن  و هم دزد!

نگهبان آهی کشید و گفت: حداقل بگو از کجا آمده‌ای و به کجا می‌خواهی بروی؟

- از پیش خدا آمده‌ام و پیش خدا خواهم رفت...

نگهبان خندید و گفت: خدا را دیدی سلام ما را هم به او برسان!

خندیدم و رفتم.

 

***

 

همیشه از نوشتن لذت بردم، بخصوص از به اشتراک گذاری نوشته‌هام، اما الان دیگه حس و حال نوشتن رو ندارم و این موقعیت (وبلاگم) را مناسب نوشتن نمی‌دونم. شاید چند وقت دیگه با یه وب سایت برگردم با ایده‌های جدید و شاید هم بر نگردم.


البته من همچنان باقی خواهم ماند و یک قدم از عقایدم عقب نخواهم کشید، ولی کار خودم رو در این بعد زمانی و در این بعد مکانی تموم شده می‌دونم...می‌رم تا یک شروع جدید داشته باشم...می‌رم تا یک نفسی تازه کنم...و بعد با سرعت توی مسیر مورد نظرم بدوم.


مرسی از همه کسانی که وبلاگ من رو می‌خوندند یا به اون سر می‌زدند یا در گفته‌های من حداقل شریک می‌شدند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  18:11   در تاریخ  چهارشنبه هفدهم تیر 1388   توسط  گاتیک مَن 

مچ بند سبز

ساعت 4 رفتیم ورزشگاه حجاب، نزدیک به چهار ساعت انتظار کشیدیم برای اینکه سید رو ببینیم، چهار ساعتی که همه‌اش شعار دادیم، همه‌اش پایکوبی کردیم و با تنها مچ بند و شال سبزمون به آینده امیدوار بودیم...امیدواری که با فریادهای یک یا حسین تا میر حسین توام شده بود.

گرما رو تحمل کردیم، تشنگی رو تحمل کردیم، شلوغی و فشار جمعیت رو هم تحمل کردیم، آخرش وقتی سید اومد، اون جلو فقط به اندازه یه دست باهاش فاصله داشتم، تمام سختی‌ها می‌ارزید تا فقط یک بار روی میرحسین رو از نزدیک ببینیم...فشار جمعیت از پشت که هل می‌دادن، فشار نسیمی‌ها که از جلو هل می‌دادن، یکدفعه تا به خودم اومدم رو جایگاه نشسته بودم و سید پشت سر من بود!

سید محافظاش زیاد نبود...سید تو سیل سبز خائن نداره...سید کسی رو با پول نخریده...سید به کسی حتی سیب زمینی هم نداده...سید فقط جوونا رو داره...جوونای امروز، دیروز و برادرای هم سنگرش رو...

چندین بار ترانه‌های مختلفی مثل ای ایران، سر اومد زمستون، یار دبستانی من، اندک اندک، اولین سرود ملی ایران و ... رو پخش کردن، ترانه‌هایی که با پایکوبی و همخونی همه همراه بود. ترانه‌هایی که هر لحظه امید و همبستگی رو بین جمعیت بیشتر می‌کرد...همبستگی که تا چند ساعت بعد از مراسم ادامه داشت...جمعیت‌های متحدی که حتی نیروی انتظامی هم دیگه کاری باهاشون نداشت.

شعارها:
دولت سیب زمینی، نمی‌خوایم نمی‌خوایم.
بیست و سی حیا کن، اصلاحات و رها کن.
یه یا حسین تا میر حسین.
حالا لای لای...لا لا لای لای...گشته ارشاد...دیگه بای بای.
موسوی، موسوی، حمایتت می‌کنیم.
موسوی، کروبی، اتحاد اتحاد.
زنده باد اصلاحات.
درود بر خاتمی، سلام بر موسوی
نصر من الله و فتح قریب، مرگ بر این دولت مردم فریب.
بهشتی، بهشتی، تو مردی از بهشتی.
رئیس جمهور ایران، موسی با سی میلیون.
و شاید چیزای دیگه که یادم نیست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  0:1   در تاریخ  دوشنبه یازدهم خرداد 1388   توسط  گاتیک مَن  | 

 

وقتیکه دستای باد، قفس مرغ گرفتار و شکست...

شوق پرواز و نداشت

وقتیکه چلچله‌ها، خبر فصل بهار رو می‌دادن...

عشقِ آواز و نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت...واسه پرواز بلند...

تو پرش حواس نداشت

شوق پرواز توی ابر و سوی جنگل‌های دور...دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه‌ای رسید، لحظه‌ٔ پریدن و رها شدن...میون بیم و امید

لحظه‌ای که پنجره بغض دیوار و شکست...

نقش آسمون صاف میون چشماش نشست...

مرغ خسته، پر کشید و افق روشن و دید

تو هوای تازهٔ دَشت به ستاره رسید

لحظه‌ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت...

پ.ن: برای توضیح دادن یا سوالاتی که در ذهنتون پیش میاد، هیچ جوابی ندارم، این شعر بهترین معنی رو داره جار می‌زنه، مرغ خسته داره کم کم پر می‌کشه...فقط یک قدم تا بستن کمربندها و Take off... واقعا به فولادی بودن خودم پی‌بردم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  10:57   در تاریخ  شنبه دوازدهم بهمن 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

نشسته بودم فکر می‌کردم...اول به یه دنیا بدون مرز فکر کردم، چیزی که این روزها شدیدا فکرم رو مشغول کرده...بعد به یک نتیجه جالب‌تر رسیدم، جهانی در مرز‌های ایران...بعد بیشتر فکر کردم دیدم اگر این عملی نباشه، حداقل می‌تونیم پان ایرانیسم رو بوجود بیاریم. بعد از این تفکرات خیلی خیلی آرمانگرایانه، این شعر در ذهنم تداعی شد:

نام جاوید ای وطن                 صبح امید ای وطن
چهره کن در اسمان                 همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من             شور و سرمستی من
چهره کن در آسمان               همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم                  که هم آواز تو منم
همه ی جان و تنم              وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم                  که نواگر این چمنم
همه ی جان و تنم                وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان              به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان                به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان             ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان                     ز صلابت ایران جوان

خلاصه، هدف از نوشتن این مطلب این بود که بگم اگر تا امروز بی‌هدف و نیت سیاسی در زندگیتون فعالیت می‌کردید، وقتش شده که یک هدف و جبه خاص رو مد نظر قرار بدید و چه افتخاری مي‌تونه بالاتر از تفکر پان ایرانیسم...یعنی ایران باستان و دوباره متحد باشه...ایرانی یک پارچه...یا حتی شبه قاره ایران نامی بهتر و درخشان‌تر است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  17:30   در تاریخ  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

پسرک منزوی‌تر از همیشه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و به صدای ساعت آونگی گوش می‌داد، ساعت می‌گفت: « تیک تاک، تیک تاک...» پسرک مفهوم این جمله و هزاران جمله ساده دیگر را می‌دانست، آهسته به ساعت گفت: « زمان می‌گذرد، می‌دانم...» و سپس عقربه‌های ساعت بر روی دوازده ثابت ماندند و ناگهان سکوت در صدای بانگ نیمه شب شده است ناپدید شد و باز هم پسرک به ساعت گفت: « وقت خواب است یا خواب؟ » و اینبار ساعت در سکوت بار دیگر جواب داد: « تیک تاک، تیک تاک...» پسرک فهمید که زمانش نرسیده، پس از جایش بلند شد و به سمت حیاط خانه رفت.

صدای اتوموبیل‌ها که هر از گاهی از کوچه یا خیابان‌های نزدیک رد می‌شدند، تنها صدایی بود که سکوت شب را در هم می‌شکست. اینبار پسرک بر لبه پله‌ی مرمری حیاط نشسته بود. طولی نکشید که دو کبوتر در تاریکی شب بال بال زنان بر روی درختی در نزدیکی پسرک نشسته‌اند، یکی از پرندگان ناله‌ای سر داد:« حق حق حق حق...حق حق حق حق...»

پسرک سرش را بالا آورد و گفت: « باز هم از مال یتیم یا فقیر خوردین؟ » و اینبار دو کبوتر با هم شروع کردند:« هو هو هو هو...هو هو هو هو...» و پسرک باز جواب داد:« پس از خدا طلب بخشش می‌کنید؟ » و دو کبوتر را دید که در کنار هم سرشان را پایین انداخته‌اند و سینه‌هایشان را پف داده‌اند، مثل آنکه بر قبله‌ای غریب سجده توبه کرده باشند.

لبخندی زد و به آسمان نگاه کرد، با خودش گفت: « این همه معنی و درک ناتوان ما.» و ستاره‌ها را اینبار دید که در کنار یکدیگر به نوبت چشمک می‌زدند، گویی جواب را مي‌دانستند ولی فعلا قصد گفتن آنرا به پسرک نداشتند، پس پسرک به آن‌ها خندید و به سمت اتاقش بازگشت و زمزمه کرد:

با چشم دو بین مبین تو ما را        آنگاه بجو ز ما خـــــدا را

پ.ن: خوبه که همه آدما بفهمن درک همه چیز و دارن و خودشون رو به نفهمی زدن.

پ.ن: بیت آخر یک بیت از دیوان نور بخش بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  12:44   در تاریخ  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

یادمه وقتی حدودا پنج سالم بود...یعنی جزو اولین خاطرات ثبت شده در ذهنم به حساب میاد...غذا سرخ کردنی داشتیم و دقیقا یادم نیست چی بود، همه مشغول غذا خوردن بودن که من رفتم سراغ ماهی تابه و دستگیرش رو گرفتم و همینطور که می‌خواستم بلند کتم، خیلی دیر فهمیدم توش پر روغن داغ هست و بیش از اندازه برای من سنگین...پس کل روغن داغ رو ریختم روی دسته خودم...و شانس آوردم که روم رو برگردوندم و خلاصه فقط دستم تا آرنج سوخت...چند وقتی بسته بودمش و با پماد و اینا درستش کردم، خدا رو شکر سوختگی زیاد نبود و خیلی زود خوب شد، همینطور دستم هم یک دور پوست انداخت و کلا اثری ازش نیست. ( شاید بگید اینکه خطرناک نبود، ولی باید بگم معجزه بود وگرنه الان منم مثل خیلی از بچه‌های که دچار سوختگی عمیق می‌شن، الان این ظاهر و ترکیب و نداشتم.)

××××

فکر مي‌کنم  پنجم دبستان بودم، بیماری شدیدی گرفتم، صبح که بیدار می‌شدم چشام پر قی و کثیفی بود، دور دهنم یک چیز سفید خشک شده بود و هر روز تبم بالا می‌رفت...یک هفته تقریبا توی خونه برهنه، توی یک اتاق تاریک سر کردم...سر درد و حالت تهوع...خلاصه رفتم بیمارستان نهایتا و یک آزمایش دادم، انتر‌های بیمارستان علی اصغر تشخیص وجود چرک تو خونم رو داده بودن و در هر صورت قرار بود من بمیرم...ولی خوب وقتی پیش پدر دوستم رفتم، گفتش یک ویروسه و باید به شدت مراقب باشم و یک نسخه داد....خلاصه ما نمردیم ولی یک هفته برهنه و در تاریکی بودن با میگرن و حالت تهوع تجربه بدیه که آرزو می‌کنم نصیب کسی نشه و یکجورایی مرگه تو خاموشیه...( گفتنی ندارم!)

××××

نمی‌دونم شما به بختک اعتقاد دارید یا نه، ولی عموما به یک نوع حمله عصبی خفیف مي‌گن بختک...منم دقیقا وقتی سوم راهنمایی بودم دچار یک همچین چیزی شدم. راستش و بخواید ترسناک ترین اتفاق زندگیم رو در اون لحظه تجربه کردم. من عادت دارم رو زمین بخوابم، البته از تخت خواب هم اگر سفت باشه استفاده می‌کنم، ولی چون اون موقع خونه مادر بزرگم بودم، مجبور شدم روی زمین بخوابم. خواب بودم که یکدفعه تمام بدنم منقبض شد، احساس کردم یک دست روی گلوم رو داره فشار می‌ده و یک چیزی تمام وزنش رو روی تنم انداخته...از ترس چشام رو نمی‌تونستم باز کنم و حتی هر چی زور می‌زدم باز نمی‌شدن...شروع کردم گریه کردن با چشمای بسته...هر چی از قرآن حفظ بودم خوندم، ولی فایده نداشت، آخر سر چندتا بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و یکدفعه شل شدم...بعدشم یک جیغ زدم و گریه و داد و بیداد...خلاصه خیلی عجیب بود، نصیب گرگ بیابونم نشه، انقدر می‌ترسید که رو به سکته می‌رید. (  من به این بختک و اینا اعتقاد ندارم ولی کلا این حمله عصبی خیلی خفن بود یا حتی اگرم بختک بود من از همینجا اعلام می‌دارم نوکر جد و آبادشون هستم، فقط دیگه طرف من نیان. )

××××

پ.ن: بچگی هم شوخیه خرکی زیاد کردیم و همینطور از روی بارفیکس یکبار با مخ نفش زمین شدم که چند دقیقه‌ای تعادل اصلا نداشم و همه چیز تاریک بود و غیره...

پ.ن: من به دعوت علیرضا این و نوشتم و از سورنا، سارا، شمیم، سمانه صرفا در جهت توسعه این نوع قالب موضوعی دعوت به نوشتن مي‌کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  1:59   در تاریخ  شنبه دوم شهریور 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

یک معادله از قدیم شاید از وقت خلقت آدم و حوا وجود داشته که همیشه ذهن آدم رو مشقول می‌کرده...شایدم بهتر باشه بگیم ذهن انسان‌ها رو...شاید خیلی ها به جواب من رسیده باشند، شاید هم من اولین نفر باشم که براش دارم اینطوری توجیح می‌نویسم، ولی به هر جهت،‌ معادله ما چیزی نیست جز :‌ عشق بهتر است یا ثروت ؟

 

جواب خیلی ساده است و یک جواب بیشتر نداره، همه ثروت رو می‌خوان تا عشق رو تجربه کنن یا بدست بیارن یا باهاش عشقشون رو در رفاه قرار بدن، حالا وقتی عشق نباشه پس ثروت عملا به درد نمی‌خوره...حالا بازش می‌کنم براتون..

 

عشق و تجربه کردن یا بدست آوردن: منظورم از این جمله دقیقا عشق نبود، بلکه عشق مادی بود...خیلی‌ها دنبال این هستن با پول به قدرت برسن، به جایگاه امن اجتماعی یا حتی یک شخصیت و وجه خوب در عموم پیدا کنن یا عشق دیگران رو بخرن، من به این میگم عشق دنیایی...

 

عشقشون رو در رفاه قرار بدن: خوب این خیلی ساده است، بیشتر کسانی که واقعا عاشق می‌شن، ماله و ثروت دنیا رو دیگه برای خودشون نمی‌خوان،‌ دوست دارن عزیزانشون رو با ثروت در رفاه و بی‌نیازی قرار بدن، چه کسی هست که دوست نداشته باشه عزیزش در بهترین شرایط زندگی کنه؟

 

خوب این پست کوتاه اما پر معنی نیز نوشته شد تا چیز‌هایی ثابت بشه، از جمله اینکه ثروت اصلا بدون عشق ارزش نداره...و البته عشق مادی که اول بهش اشاره کردم نه، چون اونم مثل ثروت از بین میره...بلکه عشق معنوی منظورم بود...حالا شما ثروت رو برای چی می‌خواید؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  20:58   در تاریخ  یکشنبه نهم تیر 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

 

یک شب مثل همیشه، وقت خوابیدن کودک رسیده بود، مادرش کودک را تا تخت همراهی کرد و بعد از مرتب کردن جای خوابش، بوسه‌ای بر پیشانی کودک زد، به محض اینکه مادر می‌خواست از اتاق بیرون برود، کودک ملتمسانه گفت: مامان، خوابم نمیاد، یک قصه بگو!

 

مادر صندلی میز تحریر را برداشت و کنار تخت کودک گذاشت، سپس با رویی خندان که در تاریکی هم قابل احساس بود گفت: قصه؟ باشه،‌ برات یک داستان میگم از یکی بود یکی نبود!

 

کودک که خوشحال شده بود به مادرش خیره شد و بعد مادر به سبک نقل قول داستان‌های شبانه شروع کرد :

 

یکی بود،‌ یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود!

 

در یک جای نچندان دور، سرزمینی بود زیبا که سه فصل رو در خودش در هر فصل تجربه می‌کرد، باغ‌های سبز و زیبا تا کویر و دریاها و دریاچه‌های شورش،‌ همه از عظمت و قدرت خالق حکایت داشتند، خدا این سرزمین و خلق کرده بود تا آدم‌هاش بهترین مردم زمین باشند، اونا اگر می‌خواستن حتی می‌تونستن از هر چیز عجیبی تو دنیا پرده برداری کنن، در اوج نیاز، همه متحد و یکپارچه بودن ...مردم همه در خوشی و خرمی زندگی می‌کردن و ....

 

- مامان،‌ اینجا که میگی کجاست؟

 

- عزیزم بهتره بگی کجا بود، بقیه‌اش رو گوش بده!

 

یک روز صبح مردم از خواب بیدار شدن، بوی سر و صدا از سمت دانشگاه‌ها میومد، فرهنگیان هم کم و بیش ساز مخالف میزدن، کم کم مردم به این نتیجه رسیدن حاکم شهرشون زورگو و خائنه، پس تصمیم گرفتن همه رو هوشیار کنند...مردم هم به رسم قدیم، یک دست و متحد بر علیه پادشاه خائن قیام کردن، رهبری آوردن که عکسش و توی ماه می‌دیدن! خدا اون و فرستاده بود...تا سرزمین اون‌ها رو آزاد کنه (!)

 

- مامان، این آقاهه کی بود؟ از تو ماه اومده بود؟

 

- نه عزیزم، میگفتن میشه تو ماه ببینیش! بقیه‌اش رو گوش کن!

 

چند سال گذشت، همه چیز عوض شد، شعار استقلال و آزادی تبدیل به آزادی در سطل‌های سوسک و استقلال در پشت دیواره‌های خونه شد و مردم به نظر راضی می‌رسیدند، ولی معلوم نشد هیچ وقت اون آدم بده قصه ما کجا بود، کم کم باغ‌ها به کویر و کویر‌ها به کشتارگاه تبدیل شدن...حتی خدای مهربون هم روش و از مردم اون شهر برگردوند!

 

مردم حتی دیگه به خودشون هم اعتماد نداشتن، دائما برای هم چاه میکندن تا خودشون رو بالا بکشن، هر کسی به فکر خودش بود، کمیته و سازمان‌ها هم دیگه به فکر پیرمرد گشنه، مادر فقیر، حتی دختر گل فروش پشت چهار‌راه نبودن، همه چیز عوض شده بود،‌ همه دنبال پر کردن جیب و شیکم خودشون بودن!

 

مردم شهر دیگه انقدر غرق شده بودن که خفه شدن رو به شنا کردن ترجیح میدادن، صدای فریاد زیر آب واقعا بلند بود، ولی فقط حباب درست می‌کرد...یادش بخیر پسرم، عجب روزایی بود!

 

مادر به فرزندش نگاه کرد، او هم از تکرار مکررات خسته بود، کودک در خواب عمیقی رفته بود، مثل مردم اون سرزمین، سنگین و سنگین و سنگین!

 

پایان...

 

پ.ن: این مطلب هیچ گونه اشاره یا نقل قول از دولت، کشور یا نظام خاصی نبوده و صرفا خیالات شخصی و افکار پاره من است!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  12:27   در تاریخ  شنبه چهارم خرداد 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

یک دو سه ...

یک دو سه...

یک دو سه...

 

این سر و صدا از پادگان کاملا ویژه با دیوار‌های بلند و چهار دژ بزرگ در وسط صحرای بزرگ قزوین  از چند کیلومتری کاملا قابل شنیدن است. این پادگان ویژه در سال ۱۳۵۷  توسط طاغوت ( شاهنشاه آریامهر ) قرار بود افتتاح بشه که بخت با حکومت وقت یاری نکرد و نظام دیکتاتوری ایران به دست جمهوری خواهان افتاد.

 

چند سال بعد پادگان به دلیل وضعیت نامشخص و عدم رسیدگی مسئولین خالی از سکنه ماند، اما هیچ‌گاه این مسئله که واقعا خالی از انسان هست یا نیست بر کسی ثابت نشد. در شهریور ۱۳۵۹ درست زمانی که عراق به ایران حمله کرد فعالیت‌های غیر رسمی این پادگان نیز لو رفت و خیلی سریع پادگان و آزمایشگاه‌های آن توسط نیرو‌های جمهوری اسلامی ایران مورد تخریب قرار گرفتند، بیشتر کارکنان و سربازان این پادگان را فارغ التحصیلان رشته‌های ژنتیک مولکولی، سیتوژنتیک، فیزیک اُپتیک، فیزیک اتمی، باستان‌شناسان، معماران مدرن گرا و حتی طراحان رئال و سوررئالیسم...تشکیل میدادند،‌ هیچ وقت تحقیقات و هدف این جمع نخبگان ایرانی مشخص نشد، ولی چیزی که کاملا برای همگان آشکار است،‌ تعداد زیادی جنین، زنان گرفتار در آزمایشگاه و سلاح‌های مدرنی بودند که تصور ‌آن‌ها حتی بر جلد مجله‌های کمیک استریپ دور از انتظار است.

 

به دستور رهبر زمان و برهان دینی که بر این مسئله قرار دادند، کل پادگان و مسئولان به حکم اعدام در خارج از شهر تهران کشته شدند.

 

و حالا تاریخ و صفحات آن با سرعتی باور نکردنی می‌چرخدند، چیزی که بر ما هویدا است و ما را به این پادگان کشیده، فریاد‌ها و تمرین‌هایی است که بعد ۳۷ سال سر از زیر خاک در آورده‌اند،‌ پادگان در سال  ۱۳۹۶ توسط جمعی از نظامیان مورد بازسازی قرار گرفت ولی اینبار کاملا رسمی و قانونی...اما هنوز هم در پادگان معما و سوالات بسیاری وجود دارد...ترس از تک تک آجر‌ها و بنا‌های این پادگان قابل احساس است ولی این ترس از کجاست...کسی نمی‌داند...

 

حالا من، در این پادگان به عنوان برترین و خلاق ترین شخصیت تاریخ هوش مصنوعی حاضر شده‌ام تا بر نظام و سلاح‌های این قرن تحولی عظیم ایجاد کنم ...

 

خوب دوستان اینم توهمات من...و توصیفی از پادگان رویاییمون...منتظر باشید تا آپش کنم...این پست صرفا برای توصیف شرایط این مرکز خفن بود و خیلی از پست‌های بعدی هیچ ربطی به این قضایا نداره

 

موفق باشید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت  21:48   در تاریخ  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387   توسط  گاتیک مَن  | 

جستار وابسته